![]() |
![]() |
|
|
سحر که شد بیدار شدم ... گشنه بودم شدید
بابا چای رو دم کرده بود ... مامان غذا رو گرم کرده بود ... ابجی تو دست شویی بود ... منم سر میز غذا خوابیدم خشک رفتم کلاس ۶ رسیدم خونه و رفتم پیش خواهرم حرف بزنم ... خواهرم می گفت یه برنامه ی توپ واسه درس خوندن بذارم و با یه یا علی شروع کنم و هدفم رو سفت و سخت بچسبم ... دلم واسه خودم میسوزه دیگه دلم نمی خواد ناکام بمونم و استعداد ها سرکوب شه پای کام نشستم و آهنگ گوش دادم میشم به به برم مهراوه ی عزیز و دوست داشتنی رو ببینم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:20 توسط نگار |
|
|
وقتی رفتم تو ... دیدم نشسته رو صندلی طبق عادت همیشگیش ... اما یه پایش رو دراز کرده بود
همون پایش رو گچ گرفته بود ... گچ آبببیی ولی سریع بهش سلام کردم رفتم سر جایم نشستم ... اخه دیر کرده بودم با یه لبخند تصنعی آروم شدم ... تموم اون مدتی که جلو چشام بود لذت بخش بود اما توام با نگرانی دلم نمیومد به راحتی ازش دور بشم. دوسش داشتم خب ولی چه میشد کرد باید واقعیت رو پذیرفت منی که ۲ روز در هفته میدیدمش حالا باید نبینمش ... خب دلتنگی میاره ... تموم ۲ ساعتی که اون تو بودم خوب به حرفاش گوش میکردم ... حواسم رو جمع میکردم تا احساس منفی بهش دست نده چون من مدیون اونم ... با دقت کافی ۲ ساعت رو سپری کردم ... چشمش به من میفتاد دستمو بالا می بردم که توجهم رو نشون بدم ... یکی دو بار بهم اخطار کرد که حواسمو جمع کنم و من هم جمع ... انتظار زیادی بود که همش به من توجه کنه باید چشماش رو تموم افراد حاضر می چرخید تا اونا هم راضی بمونند ... دفعه اخر بود که میدیدمش ... می دونستم که دیگه اون نیس ازم تکلیف بخواد دیگه پسیجی نبود براش اماده و خلاصه کنم ... دیگه ورک بوکم به بوی دستاش عطر اگین نمیشد وای چقدر شکنجه اور بود ... باید مثل همه باهاش بای میکردم ... وقتی تو جمع گفت که منم زبان اموز خیلی خوبی بودم قند تو دلم آب شد ... اما چه سود خوش کنم با شاید های فردا ... این که شاید ترم بعد هم اون بشه معلمم ... وای خدا اون روز رو بیاره خلاصه با یه ناراحتی قلبی کلاس درسشو ترک کردم ... وقتی از اونجا اومدم بیررون با خودم گفتم خب پاشم برم یه سر خونه خواهرم و پیش پسر خواهرم دلم وا شه خلاصه روز حسرتی داشتم که نگو و نپرس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:20 توسط نگار |
|
|
وای خدا امروز یه اتقاق کوچولو به قدری منو خندوند که هرچی اندروفین و هورمون شادی بود
تو خون ام ریخت ... اول های شب که برقمون رفت خیلی کوچولوئه ببرم پارک جهت هواخوری ... فضای خیابون خیلی تاریک بود ... برق نبود دیگه ولی تو اون تاریکی هم ! هم چنان رفت و امد ها ادامه داشت ... بچه خواهرم سوار چرخش بود یه ۳چرخه باحال داره یه فرسخ افتاده جلو ... با چشمام دنبالش بودم یه وقت تو اون تاریکی گم نشه بچه ... ۲ تا پسر قد بلند مشغول قدم زدن بودن که یهو دیدن یه چیز کوچولو از فاصله بینشون گذشت وای این قدر خنده دار بود ... صدا پسره اومد که گفت : ترسسیییدم ... اخه یه جوری گفت که اینگار لولو دیده فکر کنید تو اون تاریکی هر کی دیگه هم بود می ترسید ... خلاصه لحن گفتنش خیلی منو خندوند تو دلم این قدر دعاش کردم ... اخه روز خوبی نبود ... حداقل با یه شوخی کوچولو احساس خوبی بهم دست داد ... خدا پشت و پناتون
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:1 توسط نگار |
|
|
خیلی بچگی کردم ... هی با این چتیدم و با اون چتیدم تا این که به اینجا کشیده شدم می خوام بگم که گرایش زیادی هم به این کار پیدا کردم ... چقدر خوبه بعضی وقت ها فقط بنویسیم فقط . تازه اینا که حرف نیست ... حرفای بهتر تر م در اینجا زده میشه فعلا حق پناهتون |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 2:23 توسط نگار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 |
|
RSS
|